وبلاگ های من
الاغ های بالدار در سرزمین عشق وبلاگی برای همیشه.وبلاگی که از گذشته و حال سخن میگوید وبلاگ آدمهایی که جنسشان چوبیست اما حرفهایشان بلوریست .فعلا فیلتر
آخرین تصویر ابروی تو فتو بلاگی که همیشه ...که همیشه...که همیشه ابروی تو را در خاطرش ثبت کرده
شبهای بدون قافیه وبلاگی که شبها را درج میکند بدون تصویر و نور وصدا.وبلاگی که قصه تلخ آدمها را روایت میکند
سال ها فتوبلاگی که سال های من را به توصیر میکشد البته فعلا زیاد فعال نیست
قبر نوشته های یک مرده بی فک و فامیل وبلاگ طنزی که تلخی های یک مرگ را برای شما شیرین میکند
روزگار سردم را
دستهایم در جیب نرود
به بهار می سپارم
شهر زیبای شما را
آرزویم دنیایی بود
آرام
وپر از آبنبات چوبی
تا زمستان برود
به بهار میسپارم اینجا را
بدرود

....................................................................
بعدا یادش اومد١.پایان یک جنبش لجنی.جنبشی که دانشجوهای بیگناه رو به گلوله میبنده.بازم بگید بسیجیا ونیروهای انتظامی بودند بازم بگین.
بعدا یادش اومد٢.یادت باشه نری با هم باشیم همیشه
بعدا یادش اومد٣.چشماتو واکن که سحر تو چشم تو بیدار بشه
بعدا یادش اومد۴.همیشه از تمام ه های آخر چسبان و نجسب خوشم می آمد مثل بوسه اما وقتی خبر آمد اکبر مرده از تمام ه های دنیا بیزار شدم
بعدا یادش اومد۵.تا ٣ روز پیش نمیدونستم پانکراس چیه
بعدا یادش اومد۶.سنگ بارانم نکن ای آسمان بالم شکسته چون گریزم از این کمین گاه با بال خسته
بعدا یادش اومد٧.صبح بخیر بروکسل
بعدا یادش اومد.به خاطر هپروتی که خیلی زود عزیز دلم شده سعی میکنم زود برگردم
بعدا یادش اومد.بدون دخترم هرگز
بعدا یادش اومد.تا صبح تابناک اهورایی
بعدا یادش اومد٨.همیشه صدای بارون صدای پای تو بوده
بعدا یادش اومد٩.میروم دعا کنید که زود برگردم
بعدا یادش اومد١٠.بدرود
حرفی
و من قرص هایم
قرص هایم را کجا گذاشتی "دنیا"؟
دیگر حرفی نمانده
حرف هایم را خوردم
یک لیوان آب
قرص هیم را کجا گذاشتی "رویا"؟
دیگر حرفی نمانده
اشک هایم را نوشیدم
و یک پک عمیق به سیگار
قرص هایم را کجا گذاشتی" فردا"؟
ادامه در ادامه مطلب
آقای..:تو نمی دونی؟تو هیچ وقت گریه نکردی؟
من:فقط یه بار .اونم خیلی وقت پیش
آقای:وقتی پدر و مادرت ولت کردن و رفتن؟؟؟خب آدما به دلایل مختلفی گریه می کنن...وقتی کسی می میره...وقتی تنها میشن...وقتی که دیگه تحمل ندارن...
من:تحمل چی؟
آقای:تحمل زندگی کردن.وقتی که رنج می برن...
من:میشه به گریه غلبه کرد؟
آقای:یه بار برادرم دندون درد داشت....اتو رو زد به برق و منتظر موند.بعد اتوی داغ رو گذاشت رو شونه اش و دندون دردش رو فراموش کرد..

..........................................................................................
بعدا یادش اومد١.مرسی.فیلتر شدن حاجی رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم
بعدا یادش اومد٢.چی بگم ای روزگار از دست تو
بعدا یادش اومد٣.فیلم پیشنهادی آستیگمات.داستان دختری که در عصر جدید تمام مصائب مسیح به سرش میاد
بعدا یادش اومد۴.دعا معا
بعدا یادش اومد۵.فدا مدا
بعدا یادش اومد۶.اینم آدرس فتوبلاگ.ایششششhttp://ermiyan3.photoblog.ir.عکساش همه مال دیروزه
من خانه ام را خیلی دوست دارم شاید هم فقط آخر ماه که میشود از خانه ام بدم میاید اما کلا خانه من خیلی خوب هست خیلی خیلی خوب است حتی اردیبهشت ماه که تگرگ در حد تخم مرغ آمد و سر دختر همسایه مان خونی شد از برخورد تگرگ. خانه من مرگش هم نشد با اینکه یک عالمه تگرگ به شیشه هایش خورد یعنی باورتان بشود خانه ی من روح دارد او خیلی خیلی خیلی خوب هست خانه من همه چیز دارد تا یک فرد تنها مثل من برای خودش هی نوستالژی درست کند و هی ثبت کند خانه من دو تا دستشویی دارد یکی داخل خانه یکی داخل حیاط اما من دستشویی بیرون حیاط را دوست ندارم چون سوسک دارد کلا خانه من سوسک زیاد دارد و همین امر باعث شده من قاتل سوسک های بی شماری باشم و به دوستانم بگویم خانه من مدفن سوسک های بی گناه است خانه ی من علاوه بر سوسک یک گربه هم دارد نه اینکه من گربه داشته باشم نه اما گربه خیلی خانه ی من را دوست دارد شبهای تابستان که من داخل حیاط هستم و با دوستانم به عیش و نوش میپردازیم او هم خودش را آویزان میکند بیچاره فکر میکند از ما چیزی به او میماسد وقتی با آن چشمان نازش غریبانه من را مینگرد ومن هم به او میفهمانم که در این خانه از آن گوشت ها چیزی پیدا نمیشود طفلک به یک استخوان هم بسنده میکند اما ما آن استخوان را هم نداریم.در ضمن خانه ی من یک صاحبخانه دارد او خیلی خوب است البته نمیدانم چرا وقتی دیر حقوق میگیرم مثل سگ میشود اما کلا فرد خوبیست و میگوید بچه جان اجاره خانه ات را بده هر غلطی که دوست داری در این خانه بکن من بعضی وقتها از او بدم میاید اما او فرد خوبیست شایدم بدست شایدم بد و خوبست. خانه من یک همسایه ی دیوار به دیوار دارد آقای همسایه خیلی بد اخلاق است او همیشه زنش را میزند او خیلی زنش را میزند شاید چون خیلی دوستش دارد میزندش اما آقای همسایه خیلی زنهای مردم را دوست دارد انگار من نمیدانم وقتی زنش نیست زنهای دیگری را می آورد اما نمیدانم چرا آنها را نمیزند خلاصه کوچه ی خانه من خیلی معرکه است در هر ساعت از شبانه روز که بخواهیم به نمکی دسترسی داریم و این یعنی امکانات رفاهی البته کنار خانه من یک پارک گنده است با تجهیزات بدنسازی که جایتان خالی فقط پیرزنها از آن استفاده میکنند راستی کوچه ی ما اصلا داف ندارد و من خیلی خوشحالم که داف ندارد و این برای مجردی مثل من یعنی اینکه سرخر ندارد و حرف مردم...خلاصه خانه من خیلی خوب است اما گاهی وقتها بد است چون آیفون تصویری ندارد نه اینکه دوست نداشته باشد نه هروقت میخواهم برایش بخرم میگوید برو بابا ما از این قرتی بازیا خوشمون نمیاید تازه نمیگزارد یک زنگ معمولی برایش بخرم موجود عجیبیست واقعا... میگوید تو که دوستانت معلومند هر کدامشان کاری داشته باشند به موبایلت زنگ میزنند راستی خانه من یک دختر همسایه دارد که هفته پیش بوسیله برادر کوچکش مرا خرفهم کرد که فردا تولدش هست اما من نفهم تر از این حرف ها هستم چون واقعا نفهمیده بودم او مرا دوست دارد چه برسد برایش کادو هم بخرم خلاصه خانه ی من خیلی خیلی خیلی خوب است همه میگویند درخت داخل حیاط خانه ات چه درختیست؟ من هم الکی برای این خنگول ها میگویم ماگنولیا و اینها هم نفهم هستند و نمیگویند که ماگنولیا یک نوع گل است خلاصه خانه من خیلی خوب است اما اجاره اش به من گفته است کم کم باید بار و بندیل راببندی و از این جا بروی من هم دستم را به کمرم گرفته ام وگفته ام بهش ما که غرق هستیم یک لگدم روش....
شاید اگه شما الان دوستای نزدیک منو ببنید و بهشون بگید ارمیا نظری؟؟؟ اولین عکس العملی که ازشون میبینید اینه که چشماشون یه کم درشت بشه و با اشتیاق بخواند در مورد یک موجود فکسنی و مفلوکی مث من حرف بزنند.اما اینکه خودم بخوام از خودم و ما مضي صحبت کنم کار سختیه چون اونقدر گذشته ی من به سور رئالیسم شبیه که شایدبرخي باور نکنند و چماق بهتان را بر سرم بكوبند و نتونند باهاش ارتباط برقرار کنند و بعضی دچارش بشند و باز نتونند تحملش كنند و كلا در موردش فكر نكنند البته من هميشه دوران زندگيمو سه قسمت كردم دوراني كه تو بهزيستي و پناه بر خدا كانون اصلاح تربيت بودم كه اين برهه سخت و جانكاه از طفوليت تا ۱۵سالگي ادامه داشته و دوراني رو كه با يك پيرمرد روشن ضمير زندگي كردم و در حضورش قرآن و ادبيات فارسي و عربي رو آموختم و دوراني كه مربوط ميشه به دوران داشجوييم به بعد و ديدن فيلم همشهري كين و نانوك شمالي فلاهرتي.اگه بخوام دوران بهزيستي رو توصيف كنم فقط به توصيف خودم بسنده ميكنم كه يك عقب مانده ذهني و اجتماعي بودم كه حتي ساده ترين هنجارها رو ياد نگرفته بودم و در بهترين حالت هميشه برچسب احمق و عقب مانده رو روي جبينم حس ميكردم به اين روزاي عزيز قسم دستم قلم شه اگه ذره اي دروغ بگم واقعاعقب مونده بودم و شايد بخاطر همون احمق بودن زياد سخت نميگرفتم تا اينكه ۱۶ سالگي شروع شد اين دوره هم باور كنيد من هنوز احمق بودم و فقط كمي علمم اضافه شد وگرنه همون بچه ي خجالتي بودم كه زبانش اصلا در كامش نمي چرخيد و تو گويي صم بكم عمي فهم لايفهمونم . شاگردي نزد اون پيرمرد اونم۶ ماه نتوانست اون عقب موندگي اجتماعي و هنجاري منو جبران كنه و فقط علم در انبان خودم افزودم و بعد از اون بود كه دوران دبيرستان و متعاقبا دانشگاه يك به يك آمدند كه در اين دوران كه هم مشغول به تحصيل و هم مشغول به كارايي همچون گارسوني.شاگرد كاميون و اتوبوس.مكانيكي.فروشنده بساطي يا دوره گردي وآرايشگري.چرخكاري....بودم كه كمي به اجتماع پيوست خوردم البته هنوز به علت عقب موندگيم از جامعه ضربه اقتصادي و روحي ميخوردم اما كم كم فكر و ديدگاهم بازتر شد ساعات كاري رو تقليل دادم و به ساعت درسيم افزودم نسكافه وقهوه جايگزين چاي شدند. ازطريق يه دوست با آنتوني رابينز آشنا شدم اگرچه به او اعتقاد نداشتم اما محركم بود تا بيشتر به آينده متمركز بشم .نميگم دود چراغ خوردم و سينه به حصير ماليددم اما شبها گاه تا ۳ يا ۴ صبح بيداربودم و درس ميخوندم و ساعت بيداريم تو صبح ۶يا۷ بود كه بحمدالله تونستم با تمام مشكلاتم در دانشگاه قبول شم
یحتمل ادامه دارد....فعلا این مجز رو داشته باشید به تفصیلم میرسیم اگه شما بخوایند
پایت را خم کنی و هی مرا به خودت بخوانی و هی بلند شوی و بیایی درست روبرویم بنشیني و هی چشمانت را مست کنی و هی بگویی این ودکا های روسی صدتاش به یه ویسکی آمریکایی نمی ارزد و بعد یک گیلاس به سلامتی من بزنی و بعد بخندی و بگويی تو که نمیخوری به قول خودت نجججسسسه و این کلمه را آن قدر غلیظ ادا کنی که انگار خودت مسلمان نیستی و بعد هم من به چشمانت زل بزنم و بعد نگاهم را از رویت برگیرم و به سمت زمین خیره شوم و تو باز پاهایت را دراز کنی و مینی ژوپ قرمزت را کنار بزنی و پاهای برنزه شده ی براقت را نشانم بدهی و بعد من عصبی بشوم و بلند شوم بروم از اتاق بیرون و ببینم در قفل شده و کلیدش در دستان ناخن بلند تو میچرخد و بعد یادت بیاندازم و بگویم الان محرم است حتی اگر اینجا محله سن هاسپیتون در جنوب غربی لندن باشد حتی اگر آن طرف در ساختمان بغلی مان دو نفر در حال عشقبازی باشند حتی اگر اسما و آیدا اینجا نباشند و بعد تو پوزخند بزنی و بگویی شهوت غولیست که رام شدنی نیست و من بگویم اما انسان سکان دار این غول است و تو باز بگویی یه مشت حرف دهن پر کن آخوند گونه و من تا بخواهم بگویم که حرف انسانیت اینست نه آخوندیت تو چنگ زده ای و گردنم را خراش داده ای و بعد لبانت را روی گردنم حس کرده ام که میمکی و تا بخواهم ترا جدا کنم با دستت آنچنان به صورتم بكوبي كه تازه انگشتر پلي بويت را ببينم وبعد همان دم لخت شوي و علامت گروه همجنس بازها را كه روي سينه ي چپت تتو شده ببينم و تا بخواهم از دستت رها شوم تو آنچنان در بر انگيخته كردن مرد ها وارد هستي که من بفهمم مورمورم میشود و نفهمم دیگر چه شده و باز این شیطان ما را همچون چسب به هم بچسباند و تا بخواهم لعنت کنم شیطان را و یک استغفر الله غلیظ بگویم تو دهانم را با لبان نازکنت پوشانده ای و زبانت را در درون دهان به حركت در آورده اي و من تسلیم شوم و تو باز حیوان میشوی و یک حیوان درنده که حتی به تی شرتی خودت هم كه برایم هدیه آورده ای رحم نكني و زليخا گونه اما از جلو بدرانيش و بدتر رویش حك شده باشد اي لاو تهران و بعد پا به پا كني كه من كاري بكنم و بعد حركتي نكنم چون اين غول سكان را از دست من گرفته است و فقط به باد فكر كنم كه كجا مرا خواهد برد و عملي يوسف گونه همچون ابن سيرين يا سيرافي يا رجبعلي خياط انجام ندهم و با خودم بگويم اينجا انگليس است و آن هم ساعت بيگ بن است و اذان مسلمانها هم تا فرسخ ها شنيده نميشود و بعد منتظر باشم كه تو كاري بكني و منتظر توفیقي اجباري باشم زهي خيال باطل و بعد قيافه ي يخ زده ي ايدا را دم در ببينيم كه دايي اش و تو را در بدترين وضع ممكن ببيند و بلافاصله جيغ كوتاهي بكشد خب بايد هم اينكار را بكند هنوز نوجوان است و بعد تو سريع ملحفه اي روي خودت بياندازي و آيدا فقط برود و ما دو نفر تا ماهها از آيدا شرم داشته باشيم
چند سالی هست
شاعر کوچه های شهر آفتابی شما
شاعری که گاه شعر سنتی میگوید
خونه دار بچه دار زنبیل رو وردار و بیار
گاهی هم شعر نو
بادمجون قصری بدم خیارسبزقلمی بدم پرتقال اصل یافا بدم.....
بلندگوی پدرم فریاد تمام انسانیت است
او تمام شعرهایش را به قیمت یک خنده حراج میکند
ومحبت هر کسی را با ترازوی خویش میسنجد
پدرم...........
شهرداری ترازو و بلندگویش را دزدید
غروب که میشود....
همه چیز می گیرد
آسمان،خورشید،افق حتی دلم
ولی من دربلندترین لحظه ها در اهتزاز به سر می برم
نه آنچنانم که ماهی در دریا
و نه آنچنانم که تشنه در صحرا
غروب که میشود
یاد انتظار می افتم
تقدیم به ساحت مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
من دچار "هنوزم":
یک جنون مزمن
که زمان می گذرد
ولی زمانه نه.
من دچار هنوزم
هنوز پشت پنجره می ایستم
هنوز ماه را جستجو می کنم
هنوز گریه می کنم
هنوز عاشقم
هنوز...